کولی
کولی
  
 
 
دی 1388
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    
 
آرشیو

آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 27 دی ماه سال 1388
حافظ

  

 

قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند  

ما که رندیم و گدا ؛ دیر مغان مارا بس  

  

 

 


 
شنبه 26 دی ماه سال 1388

اکه من برم   

اگه من بگیرم 

اگه من امتحان بدم 

اگه من سود کنم 

اگه من ... 

اگه شما نخوای هیچ کدومش نمیشه 

پس یکم کمکم کن 

گیریم به مولا 

شما هم که ولمون کردی  

بی خیالی  

نمیگی این بچه دردش چیه  

چه مرگشه همش با خودش درگیره !‌  

 نمی خوام تو این جهلم از پا در بیام  

نمی دونم می خوای منو به کجا بکشونی بعد بگی این راه

 ولی مرامو معرفتی یه جاهایی می فهمم هوامو داری 

یه جاهایی همچین حست می کنم مثل اون روز ....

فکر نکنی الان خیلی ناراحتم دوباره یاد تو افتادمااا 

حالم خوبه ....  

می دونی کلا از مرام و معرفتت خوشم میاد ... 

منم یه کارایی می کنم که تو خوشت بیاد ...


 
سه شنبه 22 دی ماه سال 1388
امتحان

 

رفتم جلو تو چشاش نگاه کردم  

گفت کدومارو خوندی ؟ 

اسم 4 تا داستانو گفتم  

رفتم به زور اولین داستانو خودم انتخاب کردم 

دومین داستانم شانسی همونی و گفت که بلد بودم 

این شد که با نصف خوندن بدون التماس و دعوا و تف کردن نمره کامل و گرفتم ....


 
دوشنبه 21 دی ماه سال 1388

 

فردا میرم تو چشاش نگاه می کنم  

می گم من نصفشو آماده ام  

قبول کرد ؛ کرد ...  

نکرد بهش میگم به درک یه تف هم میندازم تو صورتش بعد میام خونه  

خوبه ؟!‌  

فردا برگشتم جوابشو میام می نویسم ...


 
چهارشنبه 9 دی ماه سال 1388
خواب



مرا ببر به خواب خود

که خسته ام از همه کس

که خواب و بیداریه من

هر دو شکنجه بود و بس




 
شنبه 28 آذر ماه سال 1388
چرا نباید شک کنم به دینم ؟!


چرا نباید شک کنم به دینم ؟!

چرا شک نکنم ؟!

من در سال 65 به دنیا آمدم ! و از قبل چیزی نمی دانم  ...

من از کسایی که در راس دینم هستند دروغ شنیده ام ...

چرا نباید به دیگر حرف هایشان شک نکنم ؟!

چرا کسی که آیت الله خوانده میشه از کشته شدن این همه آدم دادش در نمیاد

و از پاره شدن یک عکس کشور را بهم میریزد ؟!

چرا نباید شک کنم به دینی که دروغ گناه کبیره است و همه به راحتی دروغ می گویند ؟!

چرا شک نکنم به دینی که پاره شدن عکس خیلی گناه است ولی

کشته شدن مردمانش امری بدیهی و یا شاید پاداشی در بهشت داشته باشد ؟!

.

شاید کسایی که کشته شده بودن هم همین دین را داشته اند 

دو حالت دارد یا در راه راست قدم برداشته بودند و کشته شدند

و یا اگر لغزشی کرده اند با کشتنشان به راه راست باز گردانده شدند

من چرا به دینم اصرار بورزم ؟! چون در هر صورت کشته می شوم !


چرا شک نکنم به دینم ؟!

.


عده ای گویند خدا لعنت کند کودتاچیان ...

عده ای دیگر هم گویند خدا لعنت کند خودشان را !


هر دو عده یک دین دارند و یک خدا !

من کدام را برگزینم ؟!

مگر هر دو مسلمان نیستند ؟!

من باید به دنبال مسلمانتر باید باشم ؟! 

من از کجا باید دانم کدام مسلمانتر است ؟!

.

من که عقلم دیگر قد نمیدهد ... من نمیدانم کدام درست است ...

من از این دگانگی دچار شک شدم .. شک من من را بی ایمان کرده است ...

بی ایمانی دینم را گزفته از من ...

.



من دست می کشم از دینم

گناهش باشد گردن آنکه در من تردید ایجاد کرد

گناهش گردن خودم که نخواستم با تردید زندگی کنم

گناهش گردن خودم که می گویم دین ندارم و با پستو مقام غصبی  شب به نماز نمی ایستم و

در آخر نه به خودم نه به خدا ی خودم نه به خانواده ام دروغ ( گناه کبیره ) نمی گویم که من مسلمانم .


من دیگر به امید توبه شب قدر به کسی ظلم نمی کنم ...

من به اسم دین مخالفم را کافر نمی شمارم ...

من به اسم دین کسی را نمی کشم ...

من نه برای پاره شدن عکس بنده خدا بلکه برای خدایم سینه سپر میکنم...

من برای خودم و خدای خودم زندگی می کنم ...

من دزدی نمی کنم که در ماه محرم با دادن نذری امید بخشش داشته باشم ...

من به زبان خودم  دیگر با خدایم درد و دل میکنم...


ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است



 
پنجشنبه 19 آذر ماه سال 1388
شب می خونه ...

 

واسه من که دلشکسته ام 

 از غم زمونه خسته ام 

 اگه مستی هم نباشه  

می پرستی هم نباشه 

 دیگه چی تو زندگی درمون دردای منه 

 اگه می خونه هم نباشه پس گجا جای منه ؟ 

 

 من میخوام به خونه خدا برم  

اگه می خونه نرم کجا برم ؟ 

 

 اگه قلبمو شکستن  

همه درهارو که بستن 

 در میخونه که بازه  

مستی هم که چاره سازه 

 بعد از این سوراغمو از شب می خونه بگیر 

 بعد از این سوراغمو از می و پیمونه بگیر  

 

نمی خوام کنار این مردان بی وفا برم 

 پیش کی عاشق و دیوونه و بی ریا برم 

 

 آخرش مستای می خونه به دادم میرسن 

 ساقی و شراب و پیمونه به دادم میرسن  

 

بعد از این سوراغمو از شب می خونه بگیر 

 بعد از این سوراغمو از می و پیمونه بگیر  

 


 
شنبه 30 آبان ماه سال 1388
س خ ب ا

 

 

به سلامتیه 

 اونی که الآن نمی تونم بهش Sms بدم و  

بهش بگم 

به سلامتیه کسی که 

 خیلی موقع ها من و تنها نزاشت ... 

نوووووووووووووووووووووش


 
پنجشنبه 21 آبان ماه سال 1388
خرابیمو خراباتیمو ....

 

صفای عالم مستی  غمم را برده از یادم 

 صفایی را که من هرگز نمی دیدم 

 ز هوشیاری مرا سوت دلان هر شب اینجا  گرد هم جمعیم 

 ههه  شب زنده داریم و همه شوق دیداریم  

 غم از از اندازه افزون و تنم رنجور بیماری 

 نشستم در خرابات و زدم به تبل بی عاری ...  

 

بیا ای سوت دل ساقی  به مستی بی ملالم کن  

خدایا امشب این می را حلالم کن حلالم کن  

 

به یادش باده می نوشم  که با دردش هم آغوشم

به یک جرعه نه صد جرعه نشد دردش فراموشم  

بگو ای مهربون ساقی به اون نا مهربون یارم 

به حق حرمت مستی بیاد امشب به دیدارم ....  


 
پنجشنبه 14 آبان ماه سال 1388
استرس

 

یه جور استرس من و گرفته !‌ 

دلشوره دارم  

اعصابم خورده  

گیجم !‌ 

انگار که دارن می برنم پای چوب اعدام تو وجودم ترس و اضطراب دارم ....   

هیچ کاری نمی تونم بکنم ... انگار که دست و پام و بستن  

غذا خورن هم برام سخت شده !  

 

 


 
پنجشنبه 7 آبان ماه سال 1388
وبلاگ جدید

یه چند وقتیه یه وبلاگ دیگه درست کردم 

 آدرس اونو به کسی ندادم اونجا راحت تر می تونم بنویسم ... 

این وبلاگ به شدت به اون حسادت می کنه ...  

 


 
یکشنبه 3 آبان ماه سال 1388
یک داستان عجیب

 

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که
.............................
تا قبل از آن هرگز نشنیده بود .. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید..
صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم.. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم .. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»
راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.
راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد .
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت...
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت.. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.
.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


.

.

.

.

.

.

.....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید!
لطفا بهم فحش ندید! خودمم دارم دنبال اونی که اینو برای من فرستاده می گردم تا حقشو کف دستش بذارم!
 


 
پنجشنبه 30 مهر ماه سال 1388
مهاجرت

 

۱. می خوام از اینجا ( ایران ) برم ... 

۲.از اطرافیانم ؛ خانواده ؛ رشته و دانشگاهم راضی نیستم . 

۳. هر کس می تونه کمکم کنه به هر نحوی که از ایران بتونم برم ... به هر کشوری بهم خبر بده 

یا اینجا نظر بده یا به این آدرس میل بده :Folow_Mi@yahoo.com 


 
دوشنبه 27 مهر ماه سال 1388
کلاغ

 

نمیدونم چرا ولی می خوام کمکش کنم  

هر موقع خوب شد ولش می کنم ...  

می خوام بهش حال بدم به جای همه نا مردیاش ...  


 
جمعه 24 مهر ماه سال 1388
وبلاگ فهمیده !

 

 

احساس می کنم این وبلاگ می فهمه هرچی بهش میگم  

تازه خدا هم یه موقع ها یواشکی( به خاطر اینکه من پررو نشم ) میاد اینجا میخونه .... 

انگار همه یواشکی میان اینجا !‌ 

تازه یه موقع ها یواشکی می نویسم !‌


 
پنجشنبه 23 مهر ماه سال 1388
قصه

 

روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می کرد. برحسب اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاری های شیاد شد و او را نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می کند. اما مرد شیاد نپذیرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فریبکاری های شیاد سخن گفت و نسبت به حقه های او هشدار داد......................
بعد از کلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این شد که فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود کدامیک باسواد و کدامیک بی سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گرد آمده بودند تا ببینند آخر کار، چه می شود.
شیاد به معلم گفت: بنویس «مار»
معلم نوشت: مار
نوبت شیاد که رسید ، شکل مار را روی خاک کشید.
و به مردم گفت: شما خود قضاوت کنید کدامیک از اینها مار است؟
مردم که سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شکل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا می توانستند او را کتک زدند و از روستا بیرون راندند. 
 


 
پنجشنبه 16 مهر ماه سال 1388
میگی چه بی رحمی تو

 

کف آسفالت صافه ولی ترک داره  

مثل دل منه که غمها رو یدک داره  

اینجا قوانینی داره که بی تبصره است  

نگاهها شلیک میشه بهت از غرض  

ممکنه آرزوهات توی حباب بمونه  

تا وقتی سنگ قبرت و با گلاب بشورن 

اینجا غریب نوازن به طرز فجیعی  

اگه تک بپری می گیرتت ترس عجیبی  

مهمترین چیز اینه که تو باید زنده بمونی  

ولی ما اون گوشه  وایسادیمو تشنه به خونیم 

سعی کن سرت پایین باشه و راه و صاف بری  

چون لاشخوره پشت سرت منتظره گاف بدی   

 

این هست و رسم پست نسل منه 

 نگو  بس کن رزمو هست خوب  دست به قمه  

 باز منو میبینی و میگی چه بی رحمی تو  

تا نباشی تو جمع ما نمی فهمی خوب ... 

  

 

 

 


 
دوشنبه 13 مهر ماه سال 1388


 
جمعه 10 مهر ماه سال 1388
پیاده روی

دارم میرم پیاده روی ... 

کسی نمیاد ؟!‌


 
چهارشنبه 8 مهر ماه سال 1388
عنوان یادداشت:  عنوان یادداشت

 

 من در عجبم ز باده فروشان زان به که فروشند چه خواهند خرید ؟   

چقدر ضایع دروغ میگه ... این همه مچشو گرفتم بازم  واسه من ** شعر تلاوت می کنه ... 

کلاغ ** شعر گو ...  دیگه جدی نمی گیرمت ...  Hush Hush ! به فارسیشم میشه خفه :D  

I like that boom boom pow
Them chickens jackin' my style
They try copy my swagger
I'm on that next shit now

I'm so 3008
You so 2000 and late
I got that boom, boom, boom
That future boom, boom, boom
Let me get it now 

زندگی منه، بهم نگو چی خوبه چی بده ..
زندگی مال منه، خودم می دونم چی بهتره،
هر جور می خواد، می خوام بگذره ..  

 

تهران شده دیگه نیویورکم،
دافا گرفتن این جینو محکم
پره مدل دورم،
منم حال می کنم فقط با مدل خودم
قبل از اینکه بخواد لو بره خلم،
آب بشه خوشگله دل دودل توام
برنامه چیک چیک بوم! یا که تیریپ ... اگه تیریپ ... که ماها میریم خونه 
 

( هـــــــــــــِی ) تو مود خودتو ول کن،
اتمسفر ریلکس دورتو حس کن
بهم بگو، بهم بگو بین این همه آدم،
چیه زندگی کمه واقعا؟
وقتی می خوای بدی لبو راحت،
خودتم مثه من می دونی چی خوبه، چی بد  ... 

 

همون جوری که می خوام بودمو هستم
پریده یکم رنگ صورتو دستم
چون مثه همیشه رو دودمو مستم 
 

 انگار دنیا مال منه، ای وای انگار مال منه!!!  

                      شب به خیر عرض میشه ... 

   


مرده آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر گیر و من نتوانم ...  





   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 53652


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و طوفانی نکشته ام ... من اما راه بر مرد ربا خواری نبسته ام...  من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام .
شناسنامه کامل من...
 
 
 
Type Writer Status Bar